مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در ورود به کوفه
نـبـود غـیـر خــدا در دل خــدا جـویـش نگفت جز سخن حق، لسان حقگـویش به ذوالفقار دو دم هیچ احـتـیاج نداشت هلاک "اُسکُـتوا"یش دشمنان ترسویش اگر چه بود معطر به عطر کوثر لیک حـرام شد به حـرامی شـنـفـتـن بـویـش ارادت کـم من در نـگـاه او کـم نیـسـت زیـاد بــار مــرا مـیکـشـد تــرازویـش فدای صحن حیاطش که شد حسینیهاش و میزند خود جـبرئیل آب و جارویش بساط روضـۀ زینب شبی نـشد تعـطیل مرا کـشـد به تـلاطـم همان تـکـاپـویش بلای جان "ولی" را به جان خود بخرد کسی که حضرت صدیقه است الگویش شـبـیـه مـادر پـهـلـو شکـسـتهاش بشود همین که دست بگیرد به روی پهلویش |